| عنوان | تاریخ |
| صوره | Sun 27 Feb 2011 |
| حمل اغانی علی کارونی | Thu 10 May 2012 |
| داستان«اپرا» ... عدنان غریفی | Thu 10 May 2012 |
| مدینة الجسور ( قصه قصیرة ) | Thu 26 Apr 2012 |
| مذکرات غریب ( غیر نفسک 4 ) | Tue 10 Apr 2012 |
| بخشی از چغازنبیل در حال فرو ریختن است | Fri 6 Apr 2012 |
| میزان آلودگی معبد چغازنبیل به موریانه به صفر میرسد | Fri 6 Apr 2012 |
| یا فاختی یا بنتی طاح النبگ ما ظگتی | Thu 5 Apr 2012 |
| اعلان .. موقع علوان | Thu 5 Apr 2012 |
| اللمبة* | Thu 5 Apr 2012 |
| حکایة عشق ( قصة قصیرة ) | Mon 19 Mar 2012 |
| مذكرات غريب ( غير نفسك 3 ) | Sat 10 Mar 2012 |
آهنگ های علی کارونی

......................
تمت
داستان«اپرا»
«شما سابقهی گويندگي دارين؟»
«معلومه؛ چه خيال كردين؟»
خودم هم از دروغ خودم خندهام گرفته بود؛ ولي كافي بود كمي اطرافت را بو بكشي تا ببيني كه گاهي لازم است دروغهاي كوچك هم بگویي.
«من مجري برنامهی موسيقي كلاسيك در راديو نفت ملي بودم.»
چه اشكالي داشت، ها؟ مخصوصاً كه باور داشتم اگر چنين فرصتي ميداشتم از گويندهی راديو نفت ملي بهتر گويندگي ميكردم.
خوش صدایي توي خانوادهی ما ارثي بود. مادرم شاعر و روضهخوان بود. پدرم وقتي براي ما قصههاي مفصّل دوران جاهليّت و صدر اسلام را تعريف ميكرد، صدايش آنقدر جذاب و بم ميشد كه ما بچهها عين سنگ ميشديم ـ با دهانها و چشمهاي باز و خيره به چهرهی پدر، پدري كه در حين قصهگویي گاه چنان تحت تأثير اشعار پرشكوه عشق و سلحشوري قرار ميگرفت كه صدايش ميگرفت.
مدینة الجسور
( قصه قصیرة )

سعید نواصر
هاجرت طیور النورس منذ أعوام و لم تعد بعد من السفر ، أطلقت جناحیها و حلّقت إلی السماء ، حلّقت بعیداً عن سماء الأهواز ، وجدت لها سماء آخر ، كنت اشعر بهواء طیرانها كيف يصافح وجهي وهي تبحث عن لقمة لصغارها علی سطح المیاه ، رحلت و لم اعد ارها هذه الأیام ، كنت ارقب لونها الرمادي المتلئلئ ، كل صباح عندما اذهب للعمل ،فهي متغلغلة في خيالي لكنها غادرت النهر و رحلت .
لا أرى هذه الأیام النَّوارس تحلق فوق كارون الا ما ندر ، لهذا اشتریت نورساً و علقته من جناحیه في سیارتي كي یكون أمامي كل صباح، علقته بهدوء وبروية كي لا یصاب بأذی ، أحب النوارس لأنها صابرة ، أحبها لأنها تجید المغارلة و تطیلها ، أحب هذا الطائر الصاخب لأن صيحاته العالیة الشبیهة بالقهقهة حتى هذه اللحظة تدور في رأسي ، حبي لهذا الطائر دفعني لشراء نورسي الخاص، تماماً كنورس حقیقي بألوانه الرمادية الؤلؤية و الناصعة ، ينطلق محرك السیارة و يهتز النورس في جوف سیارتي ، فیذكرني بكارون .
سلكت الطریق نحو كوت عبدالله ، عليّ اجتيازه للوصول إلی الجسر الخامس و من هناك ادلف للعمل ، بحثت عن جریدة في الكوت و لم أستطع الحصول علیها بسرعة ، غالباً ما یصعب الحصول علی جریدة الصباح .
أسمع صوت ألنقال ، افتحه و أقراء الرسالة .
أترك النقال في السیارة و انزل لشراء جریدة هذا الیوم ، وجدتها و لن اتركها اليوم حتی اقرؤها جملة جملة ، العنوان كان یتوسط الصفحة الأولی « قسنطینة1 ... مدینة الجسور المعلقة » .
وصلت إلی الجسر الخامس ، كان عليّ اجتیازه هذه المرة ، ما اصعب العبور علی الجسور، ربما كنت اتصور كذلك ، الكل كان یختلف معي في هذا الموضوع و كثیراً ما كانوا یقولون عكس ما اقوله ، ما اسهل العبور علیها ، نظرت إلی كارون من زاویة الشرق ، کان یزداد ضعفاً یومٍ بعد یوم ، ادرت رأسي نحو الغرب ، نظرت للجزر التي یزداد عددها من جدید و تكبر ساحتها لتصبح بكبر ملعب كرة قدم .
ثمانیة جسور في قسنطینة ، هكذا قرأت في الجریدة . الأهواز ایضاً تحمل في حقیبتها ثمانیة جسور، ربما اكثر ، اذاً كان عليّ أن أتصل بإدارة الجریدة و أطلب شطب العنوان الرئیسي ، التقطت نقالي و اتصلت بمدیر التحریر و طلبت منه تغییر العنوان ، قلت له اشطبوا قسنطینة و الصق مكانها الأهواز ، إنها تستحق أن تكون مدینة الجسور ، قهقه المدیر و قال لي :
فقلت له :
قهقه للمرة الثانیة و قال :
فقلت له :
قطع الاتصال بوجهي و تركني مع نورسي المعلّق ،وانا أحلم في ذلك العنوان الذي كان یحتل الصفحة الأولی في الجریدة .
..............................
المصدر : بروال
مذکرات غریب
( غیر نفسک 4 )
الیوم انا فی قمة الیأس ، کأنه أصبح جزء من حیاتي ، رحیلها آلمني کثیراً ، لم اکن أعرف ما افعله بعد ما عرفت بأنها لن تصبح شریکة حیاتي ، کما قلت رحیلها آلمنی ، اکثر مما کنت اتوقع .
کنت واقف علی الجسر الهلالي ، نظرت من حولي ، هنا و هناک ، رجلاً کهلاً یقترب مني ، لکن المسافة بیننا کبیرة ، فکرت أنه لا یستطیع ان یساعدني ، رحیلها کان النهایة بالنسبة لي ، هل تکتب هکذا النهایات دائماً ؟
هل الحیاة ستتوقف أن لم اتزوجها ؟
هل کتاب حیاتنا سوف یتسکر بعد رحیلها ؟
هل الانهر ترحب بکل العاشقین فی بطونها ؟
أصبحت لي النهایة کما کانت لي البدایة ، وقفت علی الجسر ، نظرت مرة اخری الی الرجل ، لم اراه ، لا اعرف أن کان مر من جنبي أم لا ، لا أعرف شیئاً ، حدقت نحو کارون و قلت مع نفسي : هذه النهایة ، هنا یتوقف قطار حیاتي ، رحب بي یا کارون العزیز ، أفتح ذراعیک و دعني اندمج معک ، سنکون أصدقاء ، سنکون أحبه و لن نفارق بعض .
خطوة واحدة تفصلني عن الموت ، خطوة واحدة تفصلني عن الدنیا ، عن الألم ، عن الفراق ... خطوة واحدة ... نعم خطوة فقط .
اقتربت خطوة نحو الرحیل ، نحو النهر ، اردت أن اقذف نفسي في کارون بعد ما فهمت علینا أن نفترق ، کنت اتمنی الموت ، و حاولت الانتحار ، حاولت أن اقذف روحی في النهر لکن لم یدعني ذلک الرجل الکهل ، أنه مسک یدي و صرخ عليّ : توقف .. ماذا تفعل یا ولد .
قلت له : دعني و شأني ، أترکني أیها العجوز ، دعني أموت ... دعني و شأني .
فقال : یا مجنون توقف ، لماذا ترید أن تنتحر ، هل تفکر أنک وصلت الی نهایة المطاف ، لا أنک مخطئ ، توقف یا ولد عن ذلک و ارجع الی حیث أتیت .
فقلت : لا .. لا لن ارجع الی أی مکان ، أنها رحلت ، لن استطیع أن اکمل حیاتي معها ، لا ارید العیش دونها ، احبها کثیرا ، احبها یا رجل و لا استطیع أن أعیش دونها.
نظر الی و ضحک ، و قال : أتفکر أنها اذا رحلت سینتهی العالم بأسره او انک تفکر بأنک ستموت أن لم تکن معک ، یا ولد توقف عن ذلک ، اترید أن تجرحها ، أترید أن تترکها تبکی علیک بعد أن تموت ، أترید أن ترتاح و تترک دموعها تتساقط علی وجنتیها ، الم تقول أنک تحبها ؟ ... هل هي ایضا تحبک ؟
تراجعت قلیلا و قلت له : اتعتقد انني ارید اجرحها ، بالعکس أنها تحبنی و أنا ارید أن أترکها لکی تعیش حیاة سعیدة ، بعیدة عني ، انها قالت نحن لا نناسب بعض ، اترکنی لکي احسم النهایة .
فقال : یا بني ، النهایة تعني انک لم تحبها و ترید ان تقتلها معک هکذا ، و قل لی الیس لدیک أم ، أخ ، أخت و ... ، هؤلاء الناس ینتظرونک ، لا تفعل هذا بهم ، لا تجرح کل هؤلاء لأجل أن تریح نفسک ، أرجوک فکر و أنظر من حولک ، أستمع لک هؤلاء ، اصواتهم تنادیک ، الکل ینتظرک ، ارجع الیهم فرحاً و عش حیاتک ، أن کنت مع البنت التي تحبها أو لم تکن ، عش حیاتک لأجلها ، کن ذلک الرجل الذي کانت تتمنی حبیبتک أن تراک ، کن لها و أن کنت بعیداً عنها .
قذفت رأسي نحو الأرض و أستمعت الی کل هؤلاء ، الکل کان ینادیني ، لا تفعل یا رجل لا تفعل ذلک ارجوک ، الکل ینادیني حتی الجسور ، النهر ، امي ، أخوتي ، حبیبتي ، کنت اسمع صوتهم یدور في رأسي في تلک اللحظة و رجعت نحو الرجل و قلت له : نعم ، معک حق یا عمي ، لا یجب أن افعل ذلک ، سأرجع لهم مرحاً و اعیش حیاتي لأجلهم ... معک حق .
تمت
الغریب
بخشی از چغازنبیل در حال فرو ریختن است


.................................................................................................
به گزارش هنرنیوز، عبدالرحیم بنا ـ مدیر داخلی پایگاه حفاظت و مرمت چغازنبیل و هفتتپه ـ دربارهی سازهی آبی محوطه معبد چغازنبیل و فرضیه های موجود دربارهی آن اظهار کرد: دو فرضیه برای كانال آبی كه در چغازنبیل وجود دارد، مطرح است؛ فرضیه نخست از رومن گریشمن ـ باستانشناس فرانسوی ـ است كه این معبد را كاوش كرده است و اعتقاد دارد، آب رودخانهی كرخه توسط كانال ۴۵ كیلومتری به این معبد هدایت میشد و توسط دو حوض تصفیهخانه و ۹ آبراه طراحیشده، این آب تصفیه میشد.
وی اضافه کرد: بهتازگی فرضیهی جدیدی توسط گروهی از باستانشناسان مطرح شده است كه معتقدند، این سازه، تصفیهخانهی آب نیست، چون اثری از كانال ۴۵ كیلومتری هنوز پیدا نشده است.
بنا خاطر نشان کرد: این باستانشناسان اعتقاد دارند، این سازه با توجه به شیب موجود در محوطه، برای هدایت آبهای سطحی به خارج از محوطهی زیگورات بوده است.
وی با اشاره به این که برای تأیید این فرضیهها، برنامهی مطالعاتی از سوی پایگاه حفاظت و مرمت چغازنبیل و هفتتپه با همكاری «گنجینهی آب خوزستان» در حال انجام است؛تشریح کرد: این مطالعات شامل باستانشناسی، آبشناسی، مستندنگاری دقیق، لیزر اسكن و ژئوفیزیك است. بر این اساس میتوان مطالعات تكمیلی دربارهی این فرضیهها داشت و طرح حفاظت و مرمتی را برای این سازه تعریف كرد.
مدیر پایگاه حفاظت و مرمت چغازنبیل و هفتتپه با اعلام شروع مطالعات این سازه، از پنجماه پیش، خاطرنشان کرد: در هر صورت این سازه مرتبط با آب است؛ ولی درست بودن هریك از این فرضیهها به نتیجه مطالعاتی كه در حال انجام است، برمیگردد.
قديمي ترين و مهمترين سازه تاريخي آبي كشور و جهان به نام تصفيه خانه چغازنبيل در شهرستـان شوش و در كنـار زيگـورات چغـازنبـيل قـرار دارد.
پیش از این در نوشته های مربوط به این سازه آمده بود:« قدیمیترین تصفیهخانهی جهان در زیگورات دورانتاش (چغازنبیل) در شهرستان شوش قرار دارد كه پادشاههای عیلامی، ۱۲۵۰ سال پیش از میلاد مسیح (ع) آن را ساختهاند.
آبرسانی به چغازنبیل یکی از شگفتیهای این معبد است. رود دز از نزدیکی چغازنبیل میگذرد ولی به دلیل اینکه این رود سطح دشت را فرسایش داده و بستر رودخانه در سطح پایینتری از سطح دشت است – در برخی مکانها ۶۰ متر پایین تر – امکان استفاده از آب این رود برای اهالی منطقه نبوده است .بنابراین شاه ایلامی اونتاش ناپیریشا دستور به ساخت کانالی به طول ۴۵ کیلومتر می دهد تا آب رود کرخه را که هم سطح زمین چغازنبیل بوده، به چغازنبیل برسانند. این آب پس از اینکه از هفت تپه عبور می کند به چغازنبیل می رسد ولی به دلیل اینکه آب کرخه پس از گذر از دشت خوزستان گل آلود است آب را در حوضچه های ته نشینی بزرگ و کوچکی می ریخته اند و با گذر از تنبوشه ها و استفاده از قوانین منسوب به فیثاغورث ، تصفیه کرده و گل آنرا جدا می کردند!
منبع : پایگاه خبری هنر
فاخته و كفو، سوگواران بهار
نويسنده: قاسم منصورآل كثير
شايد تنها تعدادي از مولفه هاي يك فرهنگ مكتوب و معرفي شده باشند كه جز اين تعداد انگشت شمار از آنان كه در كتب مختلف آمده است، باقي اين مولفه ها سينه به سينه در گذر عمر نسل ها، زمزمه شده، جريان يافته و شرايط گوناگوني را در اعصار متفاوت تجربه كرده و دگرگوني هايي در آنها ايجاد شده است كه گاه بسياري از آنها موضوعيت خود را از دست داده و انبوهي قابل توجه از آنان با گذر زمان فراموش شده باشند. در كشورمان كثرت فرهنگ هاي متفاوت با اشتراكات زيبايي را شاهديم. يكي از الزامات شناخت اين فرهنگ ها نسبت به يكديگر، معرفي آنها است. چرا كه معرفي و شناخت است كه مسير همزيستي را هموار مي كند. حال براي آنكه همزيستي مستحكم تر و استوارتر باشد، اين شناخت بايد از طريق مقالات، گزارش ها و پژوهش هاي متفاوت صورت گيرد. يكي از مولفه هاي فرهنگ مردم عرب ايران، افسانه و داستان هاييص است كه سينه به سينه و به طور شفاهي نقل شده اند. داستان پرنده خوش آواز «فاخته» كه بسياري آن را با نام «كوكو» مي شناسند. اين پرنده در نيمه دوم اسفندماه و در ايام بهار به برخي قسمت هاي خوزستان مي آيد. مردم شهرهاي اهواز، شادگان، آبادان، خرمشهر، رامشير و... داستاني را درباره اين پرنده نقل مي كنند. براي آشنايي بيشتر با اين داستان كه در باور مردم سينه به سينه نقل شده بايد پاي حرف افراد سالخورده بنشينيم. «ام عدنان» يكي از پيرزن هاي شادگان است: او در اين باره مي گويد: پرنده فاخته در فصل بهار، هنگام رسيدن ميوه درخت كنار، مي خواهد به جوجه اش كنار بدهد. فاخته كوچك به دليل وجود يك دانه درشت در گلويش نمي تواند كنار را ببلعد. مادر اين پرنده در رثاي جوجه اش براي او ناله مي كند كه اين ناله در بين مردم به صورت شعري كوتاه حفظ شده است كه مادران و پدران براي بچه هاي خود هنگام بازي دادن و خواباندن شان مي خوانند. «ام عدنان» در ادامه مي گويد: پرنده مادر شعري را به صورت آواز براي فاخته كوچكش مي خواند. پرنده مادر اين شعر را به عربي اين گونه تكرار مي كند (يا فاختي، يا فاختي، يا بنتي، طاح النبگ ما ظگتي) به معناي اي فاخته، اي فاخته، اي دخترم، ميوه كنار رسيد و تو آن را نچشيدي. اين است كه همه ساله اين پرنده در فصل بهار براي جوجه اش مي خواند كه نشان از توجه مردم آن زمان به طبيعت را دارد. اما اين شعر در بخش هاي ديگر عرب نشين به شكلي ديگر خوانده مي شود و در آن بخش ها به جاي اينكه فاخته مادر به ميوه كنار اشاره بكند، به رطب اشاره دارد و مي گويد: «طاح الرطب ما ظگتي» يعني رطب رسيد و آن را نچشيدي. برخي معتقدند محيط مي تواند بر زندگي جمعي انسان ها تاثير بگذارد، همان گونه كه داستان فاخته در بهار بر مردم تاثير گذاشته و گاه اين تاثير متقابل نيز بوده است. اينجاست كه سخن مارك اوژه در كتاب انسان شناسي مصداق پيدا مي كند كه مي گويد: در ميان فرهنگ هاي مختلف شباهت هاي مشتركي وجود دارد و هم درون هر فرهنگ تفاوت هايي. همچنين از دلايل تفاوت فرهنگي، تفاوت ميان جايگاه هاي اجتماعي، موقعيت جغرافيايي و... است. براي اين تفاوت در شعر براي فاخته نيز در بخش هايي از خوزستان كه درخت كنار به وفور كاشته مي شود، مردم از نام كنار در شعر استفاده مي كنند، اما در بخش هايي كه كاشت نخل بيشتر است در شعر به نام رطب برمي خوريم. فولكلوري را هنر شفاهي نيز مي گويند چرا كه عناصر فلكلوري عناصري زبانگرد و شفاهي هستند كه از شخص يا گروهي به شخص يا گروهي ديگر، نسل اندرنسل، بي واسطه هرگونه متن نوشته يي، به طور شفاهي تقليد و منتقل مي شوند. جاي تامل دارد كه گاه جوامعي كه در محيط هاي يكسان زندگي مي كردند، شباهت هاي عجيبي با هم داشتند و برعكس، گاه جوامعي با محيط هاي متفاوت شباهت هاي عجيب با يكديگر از خود نشان مي دهند. در اين بين، داستاني شبيه به داستان پرنده «فاخته» در بخش غرب و شمال غرب كشورمان نيز شنيده مي شود: داستان پرنده «كفو» در منطقه كردستان و سنندج. مردم كرد، اين داستان را سينه به سينه نقل مي كنند و معتقدند در گذشته مادرشوهري بود كه دائم از عروسش براي تكان دادن مشك شير ايراد مي گرفت و به عروس خود مي گفت: چرا خوب مشك را تكان نمي دهي و شير كف كرده است. در نهايت عروس به خاطر ظلم هايي كه در حقش مي شد تبديل به پرنده مي شود و همه ساله در نيمه دوم اسفند و نزديك به بهار به اين ديار مي رود و بر روي هر درختي كه مي نشيند آوازخوان «كفو كفو» مي خواند. مباحث فولكلور ريشه در زندگي و حيات جامعه در طول قرن ها با همه زير و بالاهاي پنهان و آشكار داشته و دارد. به گفته آني ماري شميل ساختار سرود و شعر روح آن ملت و تنها وسيله موفق براي ايجاد دوستي و تفاهم ميان ملت ها و اقوام است. همين ها هستند كه مي توانند سرچشمه پيوستگي ها و وحدت و دوستي همه ملل باشند و با شباهت هاي گاه حيرت انگيزشان آنها را از درون و عمق به يكديگر بپيوندند و صلاي همدلي و صميميتي نهفته و غيرقابل انكار سر دهند. فولكلور خصلتي پويا دارد، مثلايك شعر يا ترانه مردمي، يا يك شوخي يا يك طنز و لطيفه سياسي و اجتماعي كه در يك جامعه و در زمان مناسب با وضع و موقعيت خاص آن زمان و جامعه ساخته و به كار برده شده است. در فرهنگ ايران پرندگان زيادي به صورت افسانه معرفي شده اند همچون «مرغ توفان» كه پرنده يي اسطوره يي است و در فرهنگ هاي قديمي به آن اشاره شده است. بنا بر فرهنگ عامه، مرغ توفان پرنده بسيار بزرگي است كه به خاطر جثه سترگش در حالت عادي قادر به پرواز نيست. «عنقا» نيز يكي ديگر از پرندگان است كه از ريشه «عنق» و به معناي «دارنده گردن دراز» است. وجه مشترك سيمرغ و عنقا «مرغ بودن» و «افسانه يي بودن» است. در واقع عنقا يك اسطوره عربي است و سيمرغ يك اسطوره ايراني. شباهت هاي گفته شده باعث شده كه در ذهن شاعران و نويسندگان اين دو مرغ اسطوره يي گاهي به هم مشتبه شوند، حال آنكه در حقيقت دو خاستگاه متفاوت دارند. اما تنها فاخته است كه در فصل بهار به مناطق مختلف خوزستان مي آيد و مردم عرب اين استان اين پرنده را نشانه زيبايي و حاصلخيزي و همچنين به عنوان هويت و نشانه فرهنگ خودشان مي دانند. فصل بهار فصل جفتگيري فاخته هاست. پرنده نر با سردادن آواز خود پيام هايي براي جلب توجه پرنده ماده مي فرستد. به محض پايان گرفتن فصل جفتگيري، پرنده نر ديگر آواز نمي خواند. به همين دليل است كه فقط در فصل بهار آواز فاخته شنيده مي شود. فاخته ها را هنگام تخمگذاري نزديك شهرها و روستاها مي توان ديد. پس از اينكه فصل جفتگيري و تخمگذاري تمام شد، فاخته به سوي جنگل ها ي انبوه پرواز مي كند. او ترجيح مي دهد روي درخت هاي بلند پوشيده از برگ هاي انبوه زندگي كند، چون آنجا به راحتي مي تواند خود را پنهان كند. فاخته پرنده يي است خاكي رنگ و بسيار زيبا شبيه كبوتر، اين پرنده «كوكو» هم ناميده مي شود. نام كوكو از صدايش گرفته شده است، ساعت هاي كوكو نيز ساعت هاي معروفي هستند.
روزنامه اعتماد، شماره 2359 به تاريخ 14/1/91، صفحه 13 (جامعه)
□

إستمرارا لعمل مدونة کارونیات تأسس موقعا الکترونیا بإسم" علوان "جاء في مقدمته بانه یهتم بالأدب والفن و الثقافة و الشعر والقصص و تاريخ أدب الشعر و الفنانين .من الممکن متابعة هذا الموقع علی الرابط التالي :
یذکر بان عنوان الموقع اخذ من اسم الفنان المبدع الکبیر المرحوم "علوان الشویع" الذي استطاع ان یقدم ابداعا رائعا في فن الغناء الاهوازي و هو طور العلوانیة الذي ظل یعرف یاسم الأهوازیین.
منبع : بروال
اللمبة*

حسين طرفي عليوي
مرت سنين
والحانة سكرانة برائحة الكأس الأخيرة
ما عاد أحد يحتسي عشقاً هنا
الخشب رسم طاولات وكراس غباريّة حديثة
وعنكبوتي الجديد
يحافظ على أثرها بخيوط الأمل
شاماتها ذبابٌ يخرق الخيوط اللزجةَ
لكن حتى هذه اللحظة المتبقية من العمر
لا فراشة مرت من هنا
لا يراعة
ولا حتى برغشة حمقاء
سوى هذه اللمبة العنيدة
أظنّ أني كبرت كثيراً
فلن يهفو قلبي لها
يا للمبات الطفولة اللاهية
كانت تحمل الشمس بأجنحتها الشفافة
تطرّز الألوان في عيون الصغار
يا لأنامل الأطفال الزاحفة
تتسلّق الغصون ببطء
فتمسك السيقان
الزجاج الثابت يصفع اللمبة برعونة
وهي مثلي
لن تتراجعَ
سأفتح النافذة لتخرج رائحة الكؤوس القديمة
وأرفع القلم بيدي إلى الأعلى
لتجثم اللمبة فوق حبر القصيدة.
منقول من : موقع بروال
حکایة عشق
( قصة قصیرة )

سعيد نواصر
وضع رأسه علی وسادته المطرزة بالورود الصفراء، حدق عیناه الزرقاوتین نحو الشباك، كان یبحث عن نجمته بین النجوم المعلقة في مساحة کبیرة من السماء ، يجدها بسرعة فائقة و كأنه يعرفها أحسن معرفة بين الاف النجوم ، تلك النجمة التي كانت تحاول الاقتراب من القمر قليلا لتبين في أعين الناظرين نحو السماء اكثر جمالاً من اخواتها.
- سامحيني ... سامحيني على قصوري معك .
صوته كالعاصفة يشق طريقه نحو أذني رويداً رويداً ، يجول في فراش السماء المدود في هذا العالم الفسيح ، الصباح يقترب قليلاً و يترك الوانه الزاهية في كل مكان ، تعود أن يضع رأسه و يبقى عدة ساعات ، ينظر الى نجمته المفضلة ، يفكر في كل ما مر عليه في الاعوام التي تركت بصمتها على وجهه المجعد .
رحيل الليل كان يبدو له كرحيلها ، تلك المرأة التي عصف المرض في جسدها و ترك عباس وحيداً ، واضعاً رأسه على وسادته ، يصرخ بصوت تكاد لا تسمعه ...
- سامحيني ... سامحيني ...
حملها على ظهره لعدة اعوام ، صعد بها من درج لآخر ، حتى أنه عندما يقترب من الدرج الاخير يعرف إلى أي أتجاه يلف ... كان يفكر بها دائماً ، لم يتثاقل على حملها من طبيب لآخر ، و يفعل ذلك برغبة و اشتياق ، دائماً كان يحاول أن يرسم الضحكة على وجهها الشاحب ، يضحك أمامها رغم كل ما يمر به ، حتى عندما ترحل من أمامه تكون راضية عنه ، تذكره ، تنطق عنه أحسن الكلمات و تدعي له ، حقاً أنها كانت تفعل ذلك في خلوتها و لم تقل شيء أمامه ، فأن عباس ظل يتمنى أن يعرف بأنه أن كان قصر معها في يوماً ما ، و ها هو ذا راقداً يفكر بما أنها لم تشكره على ما فعله ، فأنها حتما لم تكن راضية عنه ، هكذا مرت أعوام على رحيلها ، خبر وفاتها كان بالنسبة له فجيعة كبرى ، لأنه من بعد ذلك اليوم سيصبح وحيداً في هذه المدينة و بقي ينظر إلى نجمته المفظلة في فضاء مفتوح من السماء و يكرر مع نفسه ...
- سامحيني ... سامحيني ... يا أماه .
المصدر : بروال
مذكرات غريب
غير نفسك 3
عندما تكون هناك شيء بأسم الطبيعة من الواضح أنني أنظر إلي حولي كي أري النفايات و التلوث الذي يقتل كارون و غيره من الانهار في بلادنا رويدا رويدا . و لا يقتصر الامر علي ذلك فقط لأنها وصلت إلي الأهوار و كل مكان ، افكر في ذلك لكنني اهمل ما افكر به ، كنت اتمشى في الشارع ، ماسك في يدي اوراق لا تصلح الي لتقذفها في سله المهملات ، لكنني لم افعل ذلك و قذفتها علي الارض و تركتها هناك و رحلت .
ابتعدت من المكان و بعد ساعتين خرجت من الدائرة لأري طفلا ً يحمل الاوراق و يمشي مسافة طويلة ليقذفها في مكانها المناسب و ليس كما فعلت أنا . الأرض ليست مكاننا مناسبا للاوراق و النفايات و غيرها من الأشياء التي تضر في الطبيعة . لم افكر حتى أنني اتعلم هذا من طفلاً لا يتجاوزعمر العاشرة . اليوم هو بداية جديدة لي ، بعد اليوم لا اقذف الوراق و النفايات علي الارض ، هكذا قلت لنفسي و مشيت من هناك .
اعترف ان المسئولين في البلديه ايضا عليهم الحق لأنهم لم يوفروا السلال اللازمة لبلدنا و هناك نقص كبير في هذا الصدد ملموس من قبل الجميع ، ايضا الحق علينا ايضا لأننا لم نفكر ابدا في ان هذا البلد هو كالبيت لنا انا اهملناه تدمر ، و ان اهتمينا به عمرناه و كثير من الاشياء الأخرى .
بلدنا بيتنا ان اهملناه تدمر ... يدا بيدا نبني بلادنا ... أن الله لا يغير ما بقوم أن لم يغيروا ما بأنفسهم .
الغريب
غزاویه، بهشت در جنوب غربي
گشتوگذار در روستاي غزاويه كه ميان تاكستانها و نخلستانها محصور شده است.

در طول مسير رنگ سبز مزارع و نخلستانها، چشمانم را نوازش ميداد. باور نميكردم كه اطراف اهواز اين چنين سرسبز و با نشاط باشد. ياد بهشتهايي افتادم كه ميخشكند. شايد اينجا امتداد همان باغهاي «الغميج» و «شكاره» باشد، همان تصاوير آمازوني كه مادام ديولافواي فرانسوي برايمان به تصوير كشيده بود. قبلاً تصاويري خيرهكننده از اين روستا را در تلفن همراه دوستم ديده بودم و همين قويترين انگيزه براي رفتنم به آنجا بود. ديدن نخلستانهايي با نخلهاي سرسبز و استوار كه ثمره آنها خرماي برحي، بريم و سعمران است برايم جالب بود. گشتي در روستاي «غزاويه» زدم و دنبال مسير نخلستانها و تاكستانها بودم و ديدم اين روستا در تاكستانها، نخلستانها و زمينهاي زراعي محصور شده است. اما در بين مسير زيبايي كه به اين نخلستانها منتهي ميشود، مشكلات و كمبودهايي ديدم كه خط نگاهم از آنها قطع نميشد.
تحصيل در كانتينر
آمار دانشجويان اين روستا بيش از 60 نفر است كه امسال 6 نفر در مقطع كارشناسي ارشد پذيرفته شدهاند و اهالي روستا اميدوارند در آينده اين آمار افزايش يابد. در گذشته، اگر دختري به مدرسه ميرفت، باعث تعجب ساكنان روستا ميشد اما مجيده نواصر، يكي از دختران روستا به مرحله استاد دانشگاهي رسيده است. او استاد دانشگاه پيام نوربندر عباس در رشته ادبيات عرب است. دكتر مجيد نواصر و حسين نواصر استاد دانشگاه چمران كه فوق ليسانس ادبيات فرانسه دارد و اكنون بازنشست شده، از ساكنان روستاي غزاويه هستند.
اما درس خواندن در اين روستا چندان كار راحتي نيست. مدرسه ابتدايي در جاده اصلي روستا درست روبروي روستا واقع است. اين مدرسه 5 كلاس دارد و روي تابلوي آن تاريخ تأسيس را 1372 نوشتهاند در حالي كه با توجه به رشد جمعيت روستا، نياز به كلاسهاي بيشتر در اين مدرسه، محسوس است. كلاسهاي مدرسه مختلط هستند. حدود 3 سال ميشود كه مهد كودكي كوچك در اين دبستان داير شده است. دهيار درباره وضعيت مدرسه غزاويه ميگويد: پشت اين دبستان، يك مدرسه راهنمايي دخترانه هست كه يكي از كلاسهايش، در كانتينر داير ميشود و به همين دليل برخي معلمان، تمايلي به تدريس در اين شرايط ندارند. يكي از دختران روستا كه در اين مدرسه درس ميخواند، ميگويد: اين مدرسه تنها روستاي ما را پوشش نميدهد و دانشآموزان زيادي از روستاهاي بحور، وعيليه، موران، عميشيه بزرگ، طرفايه، بريچه و فرسيات هم در اينجا درس ميخوانند.
در اين روستا براي دختران و پسران مقطع دبيرستان و همچنين براي پسران مقطع راهنمايي وجود ندارد. پسرهاي راهنمايي مجبورند به روستاي مظفري بروند كه فاصله آن تا غزاويه 4 كيلومتر است. دختران دبيرستاني نيز به منطقه"كوت امير" يا اهواز ميروند. پسرهاي روستا هم همين مشكل را دارند. هزينه سرويس دختران دبيرستاني را كه در كوت امير درس ميخوانند، آموزش و پرورش تقبل كرده اما پسران و دختراني كه در اهواز درس ميخوانند با هزينه خودشان سرويس ميگيرند. هر چند سرويسي كه آموزش وپرورش پرداخت هزينهاش را تقبل كرده، امسال 3ماه بعد از بازگشايي مدارس كارش را آغاز كرد.
"احمد نواصر" يكي ديگر از اهالي درباره مسجد روستا ميگويد: مسجد صاحب الزمان (عج)سال 61 به همت اهالي روستا و با وقف زميني كه حاج جليل نواصر به اهالي هديه داده بود به كمك روستاييان ساخته شد. بناي مسجد فرسوده شده و اوقاف هم براي بازسازي آن، هيچ كمكي نميكند.
روستاي نمونه
دهيار نداشتن انشعاب گاز خانگي را يكي از مشكلات بزرگ اهالي روستا ميداند و ميگويد: از كپسول گاز استفاده ميكنيم و مدتهاست كه گاز نداريم. قرار است كه تا دو ماه آينده علمكهاي گاز نصب شوند.
علي نواصر به موضوع بهسازي روستا ميپردازد و ميگويد: بهسازي روستا از سال 81 آغاز و غزاويه به عنوان روستاي الگو انتخاب و چهار خيابان اصلي و يكي از خيابانهاي فرعي جدول كاري و خيابان اصلي روستا آسفالت شد. از سال 81 به بعد، حدود 6 سال، هيچ بودجهاي براي بهسازي غزاويه تعيين نشد تا اينكه در سال 88 مبلغي معادل يكصد ميليون تومان به روستا اختصاص يافت و با اين مبلغ، در 4 خيابان روستا به طول 1250 متر و يك خيابان فرعي صد متري طرح جدول گذاري و ساخت جوي انجام شد.
گنداب كنار روستا:
در بافت قديم روستا، بوي تعفن آزار دهنده است. فاضلاب روستا به بافت قديم روستا منتهي و باعث انتشار لودگي در اين بخش ميشود. آبهاي آلوده به تاكستانها و نخلستانها سرازير ميشود. اين گندآب باعث رشد نيزارهايي به ارتفاع 10 متر و طول 50 متر شده است. فاصله نزديكترين منازل روستا تا اين گندآب، حدود 7 متر ميشود.
دهيار از پيگيري براي رفع اين معضل خبر ميدهد و ميگويد: براي بنياد مسكن و ديگر ارگانها در اين زمينه زياد نامه نگاري كردهايم. تازگي مدير اجرايي طرحهاي روستايي قول داده كه به محض تأمين بودجه، اعتباري براي لولهكشي فاضلاب تخصيص يابد.
علي نواصر درباره يكي از طرحهاي در حال اجرا در روستا توضيح ميدهد: تفاهم نامهاي براي پلاك كوبيبين دهياري و اداره پست منعقد شده است. طبق اين قرارداد، منازل روستا پلاك كوبي و به صندوقهاي پست مجهز ميشوند كه تاكنون تعدادي از صندوقها نصب شدهاند.
ورزش يعني شاهين و كارون
يكي از جوانان روستا با لباس ورزشي مشغول تمرين است. درباره ورزش غزاويه ميگويد: غزاويه دو تيم فوتبال به نامهاي شاهين و كارون دارد؛ همين بس. تيم كارون سالها پيش تشكيل شده و حتي پدرم، در جواني عضو اين تيم بود. تيم شاهين هم 15 سال است كه تشكيل شده. اين تيم مختص جوانان و كارون، تيم بزرگسالان است، من هم عضو تيم كارون غزاويه هستم. در غزاويه يك تيم براي نونهالان داريم كه تمرين و بازيهايشان در پايگاه بسيج انجام ميشود. گفتههاي اين جوان ورزشكار نشان ميدهد هرچند استعدادهاي ورزشي در اين روستا وجود دارد اما نبود امكانات مناسب براي پرداختن به ورزشهاي گوناگون، يا آنها را خانه نشين كرده است.

روشنايي ناكافي
مهمترين مشكل اين اهالي كافي نبودن امنيت مسير و محدود بودن زمان تردد از شهر به روستا است. ساعت كه از 21 بگذرد، رانندههايي كه از جاده اصلي كنار روستا ميگذرند حاضر نميشوند كسي را تا منطقه «استيشن» برسانند؛ مگر اينكه براي آنها آشنا باشي. به گفته روستاييان اين مسير، امنيت كافي ندارد و حتي آژانس هي مسافربري منطقه استيشن براي مسير غزاويه و روستاهاي اطرافش، كمتر تاكسي ميفرستند. تاريكي مسير، مشكل امنيت را دو چندان كرده است. اهالي از سرقتهايي كه در اين مسير اتفاق افتاده ميگويند و تقاض ميكنند كه اداره برق، تأمين روشنايي اين مسير را در اولويت كاري قرار دهد تا بخش عمدهاي از مشكلات امنيتي آن حل شود.
20 سال ديگر از هنر بگوييم
فاطمه نواصر يكي از دختران هنرمند اين روستا كه تاكنون چندين نمايشگاه نقاشي دراهواز و دانشگاه برگزار كرده، در خصوص فعاليت هنري در روستا ميگويد: غزاويه به لحاظ كارهاي فرهنگي خيلي ضعيف است اما استعداد زيادي براي انجام كارهاي فرهنگي و هنري در بچههاي دبستاني اين روستا وجود دارد. چند مرتبه خواستم جلسه نوجوانان و كودكان را با كارهاي فرهنگي آشنا كنم اما براي اين كار به بودجه و برنامه نياز است كه متاسفانه هيچ بودجهاي نداريم. از نظر من بايد 20 سال ديگر درباره هنر و فعاليتهاي فرهنگي در اين روستا حرف بزنيم چراكه حل مشكلاتمهمتر در اولويت است.
وجه تسميه روستاي غزاويه
بنا به گفته اهالي نام روستا از تلفيق 2 واژه غزو و ويه تشكيل شده به معناي كسي كه به جنگ رفته و از جنگ برگشته است. 90 درصد اين اهالي از قبيله نواصر هستند و ارتباط خويشاوندي و تعاون بين اين اهالي، از توانمنديهاي فرهنگي اين روستاست.
حدود 200 سال پيش خانواده شيخ «طعمه بن دلافي» اين محل را به دليل نزديكي به رودخانه كارون و موقعيت مناسب براي كشاورزي و دامداري، براي سكونت انتخاب كردند. از گذشته تاكنون اطراف اين روستا را نخلستانهاي وسيعي در بر گرفته است. اين روستا در 9 كيلومتري اهواز و شرق رودخانه كارون واقع است و حدود 85 درصد از اهالي آن كشاورز هستند. در اين روستا حدود 300 خانوار (نفر1500) ساكن هستند. اهالي روستا معتقدند كه اينجا در گذشته در دل محله ديگري به نام «ام صخير» بوده كه آثار تاريخي آن بجا مانده است. اين روستا داراي 4خيابان اصلي و حدود 10 خيابان فرعي است كه هنوز نام گذاري نشدهاند.
گزارش :قاسم منصور آل کثیر - همشهری
عکس:سعید نواصر
|
أرصفة العشق ( قصة قصیرة )
|
|
بقلم : سعيد نواصر
في البداية كان الدخان يمتزج مع الدموع ، الدموع تحمل في داخلها قصيدة تحمل شتى أنواع المعاناة ، معاناة أنتها آخر بيت من القصيدة ، السجائر تصبح دخان و ترتفع إلى السماء ، سجائر تركتها تجلس على هذا المقعد الخشبي ، مقعد أصبح ستار يحجب كل شيء ، ستار من حب ، حنين ، شوق و حرقة كالسجائر . أجلس ، لا أستطيع أن أتحرك ، أنسى كل ما حل بي من مصائب الحب في أرصفة العشق و الحنين على ضفاف كارون ، أجلس بأستمرار و أتحرك بأستمرار ، أصل إلى حديقة كبيرة تمتد على ظهر النهر ، حديقة شهدت على حرقتي ، حرقة العجوز ، حرقة السيجارة.
- جدة ... أتركي هذا المقعد ، أنه لي ... لديّ موعد تحت الضباب ، لکنها لا تأتي ... أحرق سیجارة و أرحل . - بني ... لديّ نصف سیجارة أنتهی منها و أرحل ... یجب أن أنتهی . - لا بأس ... لا بأس ...
ألنهر أمامي جسد شاحب و المدينة كتلة رمادية من الدخان ، سحقنا علبة السجائر بأقدامنا ، كانت تدخن من أعماق قلبها ، كنت أدخن من كل وجودي ، تدخن ألم ألفراق الموجع ، أدخن ألم ألرحيل بلا وداع ، كلنا ندخن المٍ ما ، لازالت حرقة وداع الحبيب تمزق أحشائنا ، رويداً رويداً نجلس على المقعد و ندخن آخر سيجارة في العلبة ، نحسم نهاية جديدة ، فراق جديد ، في مدينة جديدة تحت الضباب .
تمت ... المصدر : بروال |
القصائد الفائزة في مسابقة شاعر النبي
(صلي الله عليه و سلم )

حــــنین الأهــــواز ٍ
كلمات كتبتها بدمي ودموعي, أحاسيس متضاربة تشكي معاناتي أحلامي آلامي , تصف عاشق للسراب , وابتسامات شاحبة على شفاه محتضرة. كل ماتقرأونه كتبته على مداد من قلبي , بدموع قلمي , وأحلامي وأشواقي.... أتمنى أن تنال إعجابكم.
love.karoon@gmail.com
برید الکترونی : KAROON.2010@YAHOO.COM
